|
من همینم
|
||
نیلوفرانه به اسمان دهان می دوزم...
ای افریینده شبنم و اشک
ایا تشنگی مرا پایان می دهی
تقدیر چیست ؟
من می خواهم از تو سرشار باشم
کنار شب می ایستم و چشم به اسمان می دوزم
ستارها با نخ نور گلدوزی شده اند
و من می شنوم زمزمه درختان را
کنار شب می ایستم
شب از تو لبریز است
من در دو قدمی توام.
گاهی که معین نیست.. مثل یک پیچک خودمانی... تو می ایی و جای شعر های من می نشینی و من هیچ کلمه ندارم.چشم هایم از بصیرتی اکنده که منتهای بصیرت یک چشم است..گاهی ان قدر واقعیت داری که پیشانی ام به ابر .. به یک تکه ابر سجده می برد.
از سنگ ها توفع دارم مهربا نی را.. باران بر کتفم می بارد. گاهی انقدر واقعیت داری که من صدای فرو ریختن سایه های شیطانی شیطان را می شنوم. چرا امشب تو را نمی شنوم. اه دهانم! با این دهان چگونه می توان تو را چشید
(امشب یه سری زدم به دفتر دوران مدرسه .نمی دونم اون وقتی که این شهر رو تو دفترم می نوشتم به چی فکر می کردم اما امروز که این شهر رو می خونم سخت افسردم..و تنها ..فکر می کنم دیگه خدا را هم ندارم.)
از لا به لای کوچه ها
از خیا بان های لاغر و درازی
که مرا به سمت بزرگی می برند
با چشم ها و دست هایی که هنوز بوی کودکی می دهند باز می گردم
اما ایا؟
ان روز
همبازی هایم
مرا خواهند شناخت؟
تاثیر سایه من است
که این سان گستاخ و سنگ وار
میان خدا و دلم ایستاد ه ام
باران چه معصومانه می بارد و غمی خاکستری می پیچد در وجودم
زنذگی خوب است این روزها.......چیزی کم نیست
جز دلی شاد و لبی خندان وخیالی اسوده....
زندگی خوب است این روزها.......چیزی کم نیست
هر چند که دیگر ساعت ها فکر و خیال و بی خوابی رهایم نمی کند
اه چه شد خواب های شیرین کودکی
این روزها همه چیز هست
اما باز دل تنگم ... می کوشم بیهوده وقت بگذرانم.
این روزها همه چیز با من بیهوده است
دیگر کجا می توانم پیدا کنم لبخند کودکی ام را
و معصومیتی که مرا ترک گفته اند

|
|