|
من همینم
|
||
از لا به لای کوچه ها
از خیا بان های لاغر و درازی
که مرا به سمت بزرگی می برند
با چشم ها و دست هایی که هنوز بوی کودکی می دهند باز می گردم
اما ایا؟
ان روز
همبازی هایم
مرا خواهند شناخت؟
تاثیر سایه من است
که این سان گستاخ و سنگ وار
میان خدا و دلم ایستاد ه ام
باران چه معصومانه می بارد و غمی خاکستری می پیچد در وجودم
زنذگی خوب است این روزها.......چیزی کم نیست
جز دلی شاد و لبی خندان وخیالی اسوده....
زندگی خوب است این روزها.......چیزی کم نیست
هر چند که دیگر ساعت ها فکر و خیال و بی خوابی رهایم نمی کند
اه چه شد خواب های شیرین کودکی
این روزها همه چیز هست
اما باز دل تنگم ... می کوشم بیهوده وقت بگذرانم.
این روزها همه چیز با من بیهوده است
دیگر کجا می توانم پیدا کنم لبخند کودکی ام را
و معصومیتی که مرا ترک گفته اند

بله، من پروانه ام را به این پسر ایده آل نشان دادم.
او کارشناسانه نظرش را گفت و منحصر به فرد بودن پروانه ام را تأئید کرد و بر آن چیزی حدود بیست فنیگ قیمت گذاشت، زیرا امیل نیز می دانست که ارزش همه اشیای کلکسیون ها، حتی تمبرها و پروانه ها با پول سنجیده می شود.
آن گاه معایب پروانه ام را نیز برشمرد. اما من دیگر چندان توجهی به این ایرادها نکردم، چرا که خرده گیری های دوستم تا حدودی شادمانی مرا خراب کرده بود و من دیگر هرگز پروانه هایم را به او نشان ندادم.
دو سال گذشت و ما دیگر پسران بالغی شده بودیم، ولی عشق مفرط من به جمع آوری پروانه هنوز در وجودم شکوفا بود.
شایعه ای همه جا پیچیده بود که امیل گونه ای پروانه کمیاب یافته است. این خبر برای من همان قدر هیجان برانگیز بود که اگر امروز بشنوم یکی از دوستانم یک میلیون مارک به ارث برده است یا کتاب گمشده لیویوس پیدا شده است.
تا حال هیچ کدام از ما نتوانسته بودیم، این پروانه خاصی را بیابیم و من آن ر تنها از روی تصویرش در کتابی قدیمی مربوط به پروانه ها دیده بودم.
گراور کتاب رنگی من با دست انجام گرفته بود و بی نهایت زیباتر و براستی دقیق تر از همه چاپ های رنگی جدید به نظر می رسید. از همه پروانه هایی که نامشان را می دانستم و در گنجینه ام جایشان خالی بود، هیچ کدام به مانند این پروانه چنین التهاب آور توجه مرا به خود جلب نکرده بود.
من همواره به تصویر آن پروانه در کتابم خیره می شدم. یکی از دوستانم به من گفته بود که اگر آن پروانه قهوه ای رنگ، روی تخت سنگ یا تنه درختی بنشیند و پرنده یا دشمن دیگری بخواهد به او حمله کند، او تنها بال های تیره رنگ خود را از هم می گشاید. آن گاه در زیر بال هایش چشمان بزرگ و روشن او پدیدار می شود و این چشم ها چنان حیرت انگیز و غافلگیر کننده اند که پرنده مهاجم را می ترسانند و ناچار می سازند تا پروانه را آسوده بگذارد و خود بگریزد. آن گاه چنین موجود شگفت آوری می بایست گیر آدم کسل کننده ای چون امیل بیفتد! وقتی چنین چیزی را شنیدم در نخستین لحظه ابتدا خوشحال شدم که سرانجام می توانم این موجود کمیاب را از نزدیک ببینم و کنجکاوی سوزان خود را تسکین دهم. بعد حسادت تحریکم کرد و به گمانم آمد که چقدر مسخره است که درست همین آدم کسالت بار و ترشرو باید این پروانه پرارزش و اسرارآمیز را به دام اندازد.
با این همه وسوسه شدم که پیش او بروم تا شکار خود را نشانم دهد. پس از آن هم نتوانستم این فکر را از سرم به در کنم، برای همین هنگامی که روز بعد خبر پروانه او در تمام مدرسه پیچید، دیگر مصمم شدم که واقعاً به سراغش بروم. بعد از ناهار به محض اینکه توانستم از منزل خارج شوم، به سوی خانه همسایه مان دویدم. مجموعه پروانه های امیل و اتاقک چوبی و در طبقه سوم خانه آنان قرار داشت. همواره از اینکه این پسر آموزگار می تواند به تنهایی صاحب یک اتاقک باشد، حسودیم می شد.
در راه پله ها به هیچ کس برنخوردم. وقتی در اتاق طبقه سوم را کوبیدم، هیچ پاسخی نشنیدم. امیل آنجا نبود وقتی دست به دستگیره در بردم، در را گشوده یافتم. بی شک امیل از روی حواس پرتی فراموش کرده بود در را قفل کند. داخل رفتم تا دست کم بتوانم آن پروانه را تماشا کنم.
به سرعت دو جعبه ای را که امیل در آنها گنجینه خود را نگهداری می کرد، برداشتم. بیهوده آن دو جعبه را به دنبال آن پروانه کاویدم تا آنکه یادم افتاد شاید پروانه هنوز داخل تور پروانه گیری باشد. همانجا بود که پیدایش کردم.
پروانه با بال های قهوه ای رنگش که کاغذهای باریک رنگارنگ و غیرعادی به آنها چسبیده بود، داخل تور قرار داشت. روی پروانه خم شدم و از نزدیکترین فاصله ای که ممکن بود، شاخک های پر مو و رنگ قهوه ای روشن حاشیه بال هایش را که بی اندازه لطیف بود، نگاه کردم. همچنین محو خال های رنگارنگ و زیبای روی بال ها و سطح لطیف و مخملی آن شدم. تنها نمی توانستم چشم های پروانه را که با نوارهای رنگی پوشیده شده بود، درست بنگرم.
در حالی که قلبم به شدت می تپید کوشیدم سنجاق را از بدن پروانه بیرون بکشم و او را از کاغذها جدا کنم. آن گاه چشم های درشت و حیرت آور پروانه را دیدم. بسیار زیباتر و شگفت آورتر از آن چیزی بود که من در تصویر دیده بودم. در همان آن، حرص و آزی منحصر به فرد را برای تصاحب این موجود با شکوه احساس کردم.
سنجاق را به آرامی بیرون کشیدم و پرونه را که دیگر خشک شده و شکل گرفته بود، در دست گرفتم و از اتاقک بیرون آمدم. در این لحظه هیچ گونه احساس رضایتی نداشتم. در حالی که پروانه را در دست راستم پنهان کرده بودم از پله ها پایین رفتم. در این هنگام شنیدم که کسی از پله ها بالا می آید و در همان ثانیه وجدانم بیدار شد و ناگهان دریافتم که دزدی کرده ام و پسری پست فطرت هستم.
همان دم هول و هراس وحشتناکی از اینکه دزدیم فاش شود، مرا فرا گرفت؛ به همین سبب از روی غریزه دستم را با پروانه مسروقه در جیب کتم فرو بردم. به آرامی باقی پله ها را پایین رفتم. با پاهایی لرزان در حالی که عرق سردی بر اثر احساس رذالت و رسوایی بدنم را فرا گرفته بود، با منتهای ترس از پیش دخترک خدمتکاری که داخل آمده بود گذشتم و کنار در خانه با قلبی پر تپش و پیشانی ای عرق کرده، حیران و سرگردان و هراسان تر از پیش بر جای ماندم. بی درنگ دریافتم که حق ندارم پروانه را نگه دارم و باید آن را باز گردانم و اصلاً این ماجرا نمی بایست رخ می داد.
با وجود تمامی ترسی که از برخورد با امیل و افشا شدن دزدیم داشتم، بازگشتم و با شتاب تمام از پله ها بالا دویدم، دقیقه ای بعد دوباره در اتاقک امیل بودم. با احتیاط دستم را از جیبم خارج کردم و پروانه را روی میز نهادم و در همین حال که آن را دوباره می نگریستم، متوجه بدبختی که به من رو آورده بود، شدم. کم مانده بود گریه ام بگیرد.
پروانه له شده بود. بال و شاخک راست پروانه دیده نمی شد و وقتی با احتیاط داخل جیبم دنبال بال خرد شده گشتم، متوجه شدم که بال چنان تکه تکه شده است که به هیچ وجه ترمیم پذیر نمی نماید. در آن دم با دیدن این موجود کمیاب و زیبا که من آن را خرد و تکه پاره کرده بودم، احساس دزد بودن بیش از پیش عذابم می داد.
به انگشتانم نگاه کردم که رنگ قهوه ای بال های ظریف پروانه به آن مالیده شده بود، همچنین به بال تکه تکه شده ای که هرگونه امید و شادمانی تصاحب دوباره یک پروانه سالم و کامل را از بین می برد.
افسرده و غمگین به خانه بازگشتم و سراسر بعدازظهر را در باغچه خانه مان نشستم. سرانجام هنگامی که آفتاب در حال غروب بود، شهامتم را جمع کردم و همه چیز را به مادرم گفتم. دریافتم که مادرم چگونه هراسان و غمگین شد، با این همه او دوست داشت بفهماند که اعتراف من بیش از تحمل هر مجازاتی به من ارزش می بخشد.
مادرم با قاطعیت گفت:«تو باید پیش امیل بروی و خودت همه چیز را به او بگویی. این تنها کاری است که می توانی بکنی و اگر این کار را نکنی نمی توانم تو را ببخشم. تو می توانی از او بخواهی به جبران کاری که کرده ای، خودش چیزی را از وسایل تو انتخاب کند و باید خواهش کنی تو را ببخشد.»
من پیش هر همکلاسی دیگری راحت تر بودم تا پیش این پسر نمونه! پیشاپیش حس می کردم که مرا نخواهد فهمید و احتمالاً به هیچ وجه حرف هایم را باور نخواهد کرد. غروب شد و پس از آن نیز شب فرا رسید بی آنکه در من توان رفتن باشد. مادرم مرا در دالان خانه پیدا کرد و آهسته گفت:«حالا او حتماً در خانه است. همین حالا برو پیشش!»
به سوی خانه امیل راه افتادم. از طبقه پایینی سراغ امیل را گرفتم. او آمد و بی درنگ تعریف کرد که کسی پروانه او را خراب کرده است و او نمی داند که آیا این کار آدمی شرور است یا یک پرنده یا گربه. من از او خواهش کردم که مرا به اتاقش ببرد و پروانه را نشانم دهد. با هم بالا رفتیم، او در اتاقش را گشود و شمعی روشن کرد. دیدم پروانه خرد شده داخل تور قرار دارد. متوجه شدم او روی پروانه کار کرده تا دوباره اجزای از هم گسیخته اش را به هم متصل کند. بال شکسته پروانه با زحمت زیاد جمع آوری و روی یک کاغذ خشک کن نمناک پهلوی هم چیده شده بود. با وجود این، پروانه ترمیم ناپذیر به نظر می رسید و شاخک آن نیز پیدا نشده بود.
دیگر هر چه را که انجام داده بودم گفتم و کوشیدم همه چیز را شرح دهم. امیل به جای آنکه خشمگین شود و سرم داد بکشد، خیلی آهسته زیر لب آهی کشید و همان طور ساکت دزدکی نگاهی به من انداخت و بعد گفت: «خب، خب، پس این کار تو بود!»
از او خواهش کردم همه اسباب بازی هایم را بردارد و اگر راضی نیست و هنوز مرا نبخشیده است، همه پروانه هایم را از من بپذیرد.
اما او گفت:«متشکرم، از پروانه نگه داشتن تو خبر دارم. از همین کاری که امروز کردی هم می شود فهمید، چطور پروانه جمع می کنی.»
در این لحظه کم مانده بود، گلویش را بفشارم. هیچ کار نمی شد کرد، من یک رذل بودم و رذل هم باقی می ماندم. امیل با سردی تمام گویی که قاعده جهان چنین است با آن عدالت خوار دارنده اش پیش رویم ایستاده بود. او حتی یکبار هم مرا دشنام نداد، تنها نگاهی تحقیرآمیز به من کرد. نخستین بار بود که می دیدم چگونه آدمی نمی تواند چیزی را که تنها یک بار خراب کرده است، جبران کند.
به خانه بازگشتم، خوشحال شدم که مادرم از من هیچ نپرسید و تنها مرا بوسید و به حال خودم گذاشت. باید به رختخواب می رفتم. دیگر دیر وقت بود.
اما پنهانی جعبه قهوه ای رنگ بزرگم را از آشپزخانه به اتاق بردم و روی تخت خوابم گذاشتم. در تاریکی آن را گشودم، آن گاه پروانه ها را یکی یکی در آوردم و هر کدام را یکی از پس دیگری با انگشتانم چنان له کردم که گویی از آغاز هم غباری بیش نبوده اند.
|
|