من همینم
کسی خواهد آمد به این بیندیش! هیچ پیامی، آخرین پیام نیست وهیچ عابری آخرین عابر، کسی مانده است که خواهد آمد... باور کن! کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد نیمهشب در پاریس (: Midnight in Paris) عنوان فیلمی کمدی-رمانتیک-فانتزی به نویسندگی و کارگردانی وودی الن است. فیلم مایههای نوستالژیک و اگزیستانیلیسم دارد و بر اساس این ایده پرداخت شده که انسان از زمان حال راضی نیست و گذشتهها را رمانتیک تر -خالص تر و برای زندگی بهتر میداند..دیدن این فیلم رو به تمام کسایی که مثل من همیشه در حسرت گذشته ها زندگی می کنند توصیه می کنم داستان ) جیل به همراه همسر و پدر و مادر زن شبه پاریس سفر می کند و شدیدا تحت تاثیر شهر و زیبایی هایش قرار میگیرد. اما همسرش اینز و بقیه خانواده چنین احساساتی ندارند. همزمان جیل به فکر کار کردن روی رمانش با موضوع نوستالژی مشغول است. در پاریس آنها با دوستان قدیمی اینز (پائول و کارول) بر خورد میکنند. اینز که دوست قدیمی پائول بوده او را فردی باهوش میداند و ترجیح میدهد بیشتر وقتش را همراه با او بگذراند. جیل شب را در خیابانهای پاریس قدم میزند و جلو کلیسایی با صدای زنگ نیمه شب ماشینی قدیمی میآید و او را به دهه ۲۰ و دورانی که برای جیل رویایی است میرود و با نویسندهها و هنرمندا ن آن دوره ملاقات میکند. در آن دوران با دختری ملاقات میکند که قرن ۱۹ را دوران طلایی برای زندگی میداند. هنگامی که به همراه او به سال ۱۸۹۰ میرود با نویسندگانی مواجه میشود که دوست دارند در رنسانس زندگی کنند در هر عصری می شه از هر لحظه لذت برد ... کافیه راهِ لذت بردن رو پیدا کنیم . از لینک زیر فیلم را ببنید watchmoviesonlinefree.ch/ از این سایت تما شا کنید بعد از ظهر) انطرف تر از من توی سالون مادرم ارام روی کاناپه به خواب رفته . طفلک تمام دیشب را تا صبح نخوابید و چندیدن بار با گرم کردن حوله و گذاشتن روی پاهایم سعی می کرد مانع از لرز بدنم شود . اخر همیشه که سرما می خورم یکی دو شب تب و لرز شدید می کنم. دوا و دکتر هم هیچ تاثیری ندارد.از بچگی یادم است هر وقت من یا یکی از بچه ها مریض می شدیم مادر تا صبح تن و بدنمان را با هراز و یک جور پماد و روغن چرب می کرد و هی غر می زد . دست اخر هم وقتی که از چرب کردن و غر زدن خسته می شد میرفت رو سری نخی گل داری را می اورد و سرمان را می بست و باز غر می زد و می گفت شب وقتی که می خوابی سرت را گرم نگه دار. ادم که سرش را گرم نگه ندارد سرما می خورد. بعد هم می رفت اسپندی دود می کرد واین مرحله درمانی مادرانه را با سیاه کردن پیشانی مان تمام می کرد . ان وقت ها ترجیح می دادم که روزی چند تا امپول پنی سیلین بزنم اما مادر تمام بدنم را با روغن و دوده اسپند چرب و چیلی و سیاه نکند . بخصوص روزهای که فردا مدرسه می رفتیم همش وسواس می گرفتم که بوی روغن بادام و اسپند روی بدنم نمانده باشد و هزار و یک جور عطر و ادکلن می ریختم روی سر و کله ام. ارام بالای سر مادرم نشسته ام و زل زده ام به صورتش ..اخم کرده ... چین های پیشانی اش چقدر زیاد شده است.یادم نمی اید دیشب سرم داد و بیداد کرد بخاطر اینکه خودم را مریض کرده ام یا نه.. اخر خیلی تب داشتم . بالای سرش نشسته ام و با هد فن که به لب تاپم متصل است به رادیو گوش می دهم ..و دست و رو نشسته از درون قابلمه پلو و سبزی پالک می خورم در حالی که پیشانی ام را مادر با دوده اسپند به قول برادرم سندور زده. یکهو دلم هوای روسری گلدار مادرم را می کند انگار در این روز سرد و برفی این روسری گل دار مانع از رسوخ سرما درون کله پوکم می شود.. روسری گلدار را آرام از سرش بر می دارم ..بوی تنش همراه روسری موج می زند در دستانم.گوشوارهای ساخت عربی اش سر می خورند روی گردنش یکهو هد فن (شراپ)به درون قابلمه می افتد و مادر ترس خورده از خواب می پرد و زل می زند به من که با قابلمه ای به دست و روسری به سر و پیشانی سیاه و لوله دستمال کاغذی به بینی بالای سرش نشسته ام............ با عجله می گویم .. مادر من تب دارم ... من یخ کرده ام .. من گشنه بودم.. شیرین ترین حلوا را برای تلخ ترین اتفاق دنیایم پختم. .. کم کم در پختن حلوامهارت پیدا کرده ام. این خوب است. امروز حلوا خیلی شیرین شده . حتما دل را می زند....این بد است....... یاسین می خوانم برای پدرم. .. از اتاق صدای نت های موسیقی که حمید می زند با صدای ناله وار من می امیزد.
کجايش را نمي *دانيم.
فقط مي* رويم تا برسيم ...
بي خبر از آنکه هميشه رفتن راه رسيدن نيست.
گاه براي رسيدن بايد نرفت، بايد ايستاد و نگريست.
بايد ديد، شايد رسيده اي و ادامه دادن فقط دورت کند.
بايد ايستاد و نگريست به مسير طي شده ...
گاه رسيده اي و نمي* داني
و گاه در ابتداي راهي و گمان مي کني رسيده اي
مهم رسيدن نيست، مهم آغاز است
که گاهي هيچ روي نمي دهد
و گاهي مي شود بدون آنكه خواسته باشي!
پدرم مي گفت تصميم نگير!
و اگر گرفتي آغاز را به تأخير انداختن، نرسيدن است
اما گاهي آغاز نکردنِ يک مسير بهترين راه رسيدن است
گاه حتي لازم است بعد از نمازت بنشيني و فکر کني،
ببيني كه وراي باورهايت چيست؟
ترس يا اشتياق يا حقيقت؟
گاهي هم درختي، گلي را آب بدهي، حيواني را نوازش کني و غذا بدهي؛
ببيني هنوز از طبيعت چيزي در وجودت هست يا نه؟
يا پاي کامپيوترت نباشي، گوگل و ياهو و فلان را بي*خيال شوي
با خانواده ات دور هم بنشينيد، يا گوش به درد دل رفيقت بدهي و
ببيني زندگي فقط همين صفحه نمايش و فضاي مجازي نيست
شايد هم بخشي از حقوقت را بدهي به يک انسان محتاج تا ببيني
در تقسيم عشق در نهايت تو برنده اي يا بازنده؟
لازم است گاهي عيسي باشي
ايوب باشي
و بالاخره لازم است گاهي از خود بيرون آيي و
از فاصله اي دورتر به خودت بنگري و با خود بگويي:
سالها سپري شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آيا ارزشش را داشت؟
سپس کم کم ياد مي *گيري
که حتي نور خورشيد هم سوزاننده است اگر زياد آفتاب بگيري
مي آموزي كه بايد در باغ خود گل پرورش دهي
نه آنكه منتظر کسي باشي تا برايت گلي بياورد.
ياد مي *گيري که مي* تواني تحمل کني که در خداحافظي محکم باشي
و ياد مي گيري که بيش از آنكه تصور مي كردي خودت و عمرت ارزش دارد
بنشین به انتـــــــظار....
| Design By : Night Melody |


