تبليغاتX
من همینم
 
من همینم
 
 
 
شب فرو می افتد. و من تازه می شوم . از اشتیاق بارش شبنم

نیلوفرانه به اسمان دهان می دوزم...

ای افریینده شبنم و اشک

ایا تشنگی مرا پایان می دهی

تقدیر چیست ؟

من می خواهم از تو سرشار باشم

کنار شب می ایستم و چشم به اسمان می دوزم

ستارها با نخ نور گلدوزی شده اند

و من می شنوم زمزمه درختان را

کنار شب می ایستم

شب از تو  لبریز است

من در دو قدمی توام.

گاهی که معین نیست.. مثل یک پیچک خودمانی... تو می ایی و جای شعر های من می نشینی و من هیچ کلمه ندارم.چشم هایم از بصیرتی اکنده که منتهای بصیرت یک چشم است..گاهی ان قدر واقعیت داری که پیشانی ام به ابر .. به یک تکه ابر سجده می برد.

از سنگ ها توفع دارم مهربا نی را.. باران بر کتفم می بارد. گاهی انقدر واقعیت داری که من صدای فرو ریختن سایه های شیطانی  شیطان را می شنوم. چرا امشب  تو را نمی شنوم. اه    دهانم!  با این دهان چگونه می توان تو را چشید

(امشب یه سری زدم به دفتر دوران مدرسه .نمی دونم اون وقتی که این شهر رو  تو دفترم می نوشتم به چی فکر می کردم اما امروز که این شهر رو می خونم سخت افسردم..و تنها ..فکر می کنم دیگه خدا را هم ندارم.)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 1:14  توسط نازنین  | 
گو گوش مي خواند
در  پي اهوي عشق صياد اواره شد.....تا كجا بايد دويد....يا رب بيجاره شدم
و من مات زل زده بودم به تلوزيون
نوك  پاهايم يخ كرده و چشمانم مي سوزد ولي در اين ارامش خواب كجاست؟
اين روزها فكر هاي  پريشان و  پاهاي يخ كرده همدم هميشگي من است كه گذشته اي  پر حسرت را بيادم مي اورد
اين روزها تا ظهر مي خوابم
تا صبح بيدارم
زندگي شده تكرار  ثانيه هايي
دل گير كه مشت مي زند
بر پنجره بسته دلم
و مرا  جراتي نمانده براي تازه شدن

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 21:40  توسط نازنین  | 
بر می گردم  روزی

از لا به لای  کوچه ها

از خیا بان های لاغر و درازی

که مرا به سمت بزرگی می برند

با چشم ها و دست هایی که هنوز بوی کودکی می دهند باز می گردم

اما ایا؟

ان روز

همبازی هایم

مرا خواهند شناخت؟

                                                   

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:43  توسط نازنین  | 
این دل گرفتگی های مدام شاید

تاثیر سایه من است

که این سان گستاخ و سنگ وار

میان خدا و دلم ایستاد ه ام

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22:6  توسط نازنین  | 

باران چه معصومانه می بارد و غمی خاکستری می پیچد در وجودم

زنذگی خوب است این روزها.......چیزی کم نیست

جز دلی شاد و لبی خندان وخیالی اسوده....

زندگی خوب است این روزها.......چیزی کم نیست

هر چند که دیگر ساعت ها فکر و خیال و بی خوابی رهایم نمی کند

اه چه شد خواب های شیرین کودکی

این روزها همه چیز هست

اما باز دل تنگم ... می کوشم بیهوده وقت بگذرانم.

این روزها همه چیز با من بیهوده است

دیگر کجا می توانم پیدا کنم لبخند کودکی ام را

و معصومیتی که مرا ترک گفته اند

                                          

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:59  توسط نازنین  | 
 
  بالا