تبليغاتX
من همینم
 
من همینم
 
 
 

اسم دختر کان شهر ما

دریا

و بوی تو همچو پیچک می پیچد

و ترک های خشکیده قلبم را

که نقشه زندگی را ترسیم می کنند

ابیاری می کنند

بوی خاک و باران

خاک نمناک

اینجا هنوز

دخترکان را زنده به گور می کنند

اینجا هنوز

زندگی به دست تقدیر و اقبال است

اینجا هنوز

زندگی به دست باد است

چهار فصل شهر ما پاییز

و زیبا ترین اتفاق شهر ما .باران است

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:42  توسط نازنین  | 
دخترک بیش از ۱۸ سال نداشت  به خیالم تازه نامزد کرده بود.صدای نازک و شادش فضای اطراف مرا بر کرده بود.به صورتش که نگاه کردم انگار۱۸ سالگی خودم را می دیدم.با همان سر زندگی.حرفهایش برایم مهم نبود.فقط مجذوب شادی کودکانه اش  شده بودم.ای کاش من هم می توانستم مانند ۱۸ سالگی ام باشم.                                                                                                                                    بعد از ظهر خانه عمه جانم.........    ان قدر نحیف شده که به سختی می تواند خودش را جا به جا کند.  خطوط  صورتش  چروکیده  اما  مهربان  است .موهای  کوتاهش  کاملا  یک  دست سفید شده .این روزها وقتی در رختخوابش می خوابد  گاهی  فکر می کنم  نفس هم نمی کشد. در بیداری هم نگاه  ممتدش به گوشه ای  سخن ار مرور  ایام دارد  .انگار  ارام ارام  با یاد گذشته  خود را برای  سفری  ابدی  اماده  می سازد.  گاهی وسوسه  می شوم   که از او سوال کنم  عمه جان  از مرگ می ترسی؟ باز هم همین سوال  دلم را قلقلک می دهد  دهانم باز می شود  ولی  سوال می کنم  عمه قصه ماه بیشانی که نخ می ریسید اخرش چه می شود. به صورتم نگاه می کند و با لبخندی تلخ می گوید((یادم نیست)) اه به راستی که زمان جانواری طماع است.   دلم میگیرد.. و با خود این شعر را زمزمه می   کنم....                   لحظه ها می گذرد   ان چه باز نمی گردد......نمی اید باز.............قصه ای هست که هرگز دیگر  هرگز نتواند شد اغاز..........مثل  این است  که یک برسش بی باسخ بر لب خشک زمان ماسیده است............تند بر می خیزم. تابه دیوار همین لحظه که در ان همه چیز رنگ لذت دارد اویزم........فرصتی از کف رفت         قصه ای گشت تمام        

                                              

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:37  توسط نازنین  | 

عید امد

این چندمین عید است که برایم با ان عید های که همیشه منتظرش می ماندم فرق دارد.

عید های کودکی ام را می گویم...........حالا که به اولین عید زندگی ام فکر می کنم اولین تصویری که پیش چشمم می اید خانه ای است با رنگ های فیروزهای و سبز و ماهی عید که بیشترسیاه بود تا قرمز ...

یادش بخیر چقدر برایمان خوش می گذشت.از چند روز مانده به عید برای عیدی ها و رخصتی مدرسه نقشه می کشیدیم.بچه که بودم زیادتر هم بازی هایم پسر بودنند من همیشه جذب دنیای پسران بودم. هر چند هرگز نتوانستم دوچرخه سواری را یاد بگیرم اما سنگ پران قهاری بودم درخت توتی نبود که از دست من در امان بماند

. البته دنیایم پر بود ار عروسک های دخترانه

بچه گی دنیای تسلیم در برابر پدر و مادر بود شاید اگر پدر و مادرها می دانستند که فرزندانشان چقدر سرکش می شوند هرگز ارزو نمی کردند انها بزرگ شوند....

مادرم عقیده خاصی به نشستن سر سفره عید ودعا خواندن داشت و ما بیچاره می شدیم اگر ان سال نیمه شب سال تحویل می شد .هر موقع شب که بود مادر با تمام ذوق از خواب بلندمان می کرد و لباسهای نو به تنمان می کرد.در حالی که ما هنوز خواب در چشممان می لولید.

چقدر دلم تنگ شده برای همان بی خوابی.حالا که هر کدام ما در یک گوشه ای از این دنیا استیم مادر هم دیگر دل و دماق سفره عید را ندارد.

چهر پدرم در عید برایم خلاصه می شود در خرید میوه خشک و شیرینی........و همیش مشت پر از پسته اش دامنم را پر می کرد از مهربانی پدر جانم

اه کودکی چقدر زود گذشت

من عید امسال را در اتاقم با تلویزیون شریکم و صدای عاشقانه فرهاد دریا که باز مرا عاشق می کند ومی خواند( بلندی ها هوای تازه دارد......جوانی شور بی اندازه دار د  ........خدایم او خدایم او خدایم به گوشت می رسد ایا صدایم)

.اما از گیجی ام کم نمی کند........

دیگر نه از عیدی گرفتن خبری است و نه رفتن به خانه کاکا و خاله و ماماو عمه را مزه ای مانده...

چشم دوخته ام به ماهی قرمزی که درون ظرف شبشه ای زندگی را تقلا می کند..........

.و چه بی حد وحشی به نظر می رسد

                                                             

 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:1  توسط نازنین  | 

 

گر شبی از سر غم اه کنی درد اگر سینه شکافد_نفسی بانگ مزن_درد خود را به دل چاه مگو_استخوان تو اگر اب کند اتش غم

اب شو.......اه مگو

 

 

دهان باز کردی و نان خواستی_به سر رحم امدند و به تو مرگ خوراند ند

از انها دلی خواستی که احساست کنند دلت را اشفته اند مثل لانه ای پرنده ای

ای زن افغان اربابان خنده ات را دزدیدند

تو از انها اب خواستی یک وجب خاک خواستی به روی زمین

گفتند بایددر زیر خاک بخوابی و تو خاموش می شوی

پیش از انکه ترانه ای بر لبانت برقصد پیش از انکه گردنبندی بر گردنت بیندازی

پیش از انکه در یک عید یا عروسی شادمانی کنی

دستانت را از دنیا کوتاه می کنند

نمی دانم تو کیستی و ااصالتت از کجاست

نمی دانم چندمین فرزند این نسل رو به زوالی

ولی می دانم که از ان شب ابرها سرب باریدند و من از ان شب تا کنون به صبح نرسیدم

از ان شب خوابم اواره است

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 19:23  توسط نازنین  | 
بیا. دنیا را  میان خود تقسیم کنیم..........

دره مال من ... کوه مال تو.... بگذار جای  پایمان بر زمین موازی هم بماند

سیاه قسمت من... سفید را تو بردار....ما مانند بهار و زمستان فرزاندان سالیم

بگذار فصلها.. با هم در من زندگی کنند..

ما که مثل چشم و ابرو در کنار هم هستیم

چشمه ها ما ل  تو  ... اشک ها مال من

شب و روز را گرامی بداریم

خورشید مال تو.. ماه برای من

مثل سیل ها با هم بخوروشیم... دریا مال تو ... رود مال من

من دنیا را شریکیم

بی ما نه زمستان را خنده ای است

و نه بهار را

در زندگی همه چیز را می توانیم تقسیم کنیم

.......عشقی داریم اما  تقسیم نا پذیر.......

                                                 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:32  توسط نازنین  | 
 
  بالا