تبليغاتX
من همینم
 
من همینم
 
 
 

گل ونان

ان زمان کسی به فکر گل نبود و به جای گل نان بود

پسر و دختر به هم رسیدند در دنیایی جدا از پدران و برادران

هر چند اینجا غریب بودند ان ها اهسته اهسته می رفتند در دشت یخ

پسر تکه ای نان دادبه دختر200 گرم نان 200 گرم خوشبختی

سعادتی بود اما سیاه و سوخته

سعادتی که هنوز ناچخته بود

دختر نان را شرمگین میگیرد و با حسرت در پشت خود پنهان می کند

شرمگین متل نخستین حرف لرزان عشق و سوزناک دلش

مثل روز خوشبختی پسر باز می نگرد نمی گوید بخورکه مبادا شرم کند دختر

دختر نان رامثل اندوهخویش دو نیم می کند

پسر نان را می گیرد

ایا این پاسخ نخستین عشق اوست؟

اهسته می خورند مبادا که تمام شود

می خورند و خوب مزه مزه اش می کنند

و ان لحظه حرمت دنیا _عطر جو _تندی حسرت و شیرینی وصال

ذره ذره می خورند تکه نانی راکه مثل قطره ای

زمین و اسمان را منعکس می کند

سر هایشان را به سوی هم خم می کنند می خورند تا زمانی که پدر مغرور و برادران سنگ دل

در میان غبار غربت شهری را پشت سر بگذارند

دست در دست هم می نهند

دست ها همدیگر را می بوسند

اکنون در مشت پسر که مثل دلی لرزان است دنیایی از هیجان

از صبح تا کنون اینجا هستند تنها یک لحظه گذشته است و زمان از عمرشان فقط قطره ای نوشیده

واین لحظه ایست که شاید از زمان جدا شده است

در خیالی فرو می روند بر چشمشان اشک میشیند و در حکومت یک لحظه

گویی همه سال ارام می گیرند

شعری از شاعر روسی))))

تقدیم به پدر و مادرم

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:25  توسط نازنین  | 

داستانهای که من آنها را زندگی کردم

همه شبیه هم بودند

شروع آنها همراه با عشق بود و
روزهایی که من شاد بودم

ولیکن آخرشان

مانند تمام داستان های دیگر تمام میشد

 
تمام داستان ها با یک سوال و چشمانی پر از سرگردانی شروع می شوند

با حقیقت با عشق با اشتیاق و خواستنی های بسیار دیگری

به داستان هایی که من و قلبم آنها را داشتیم بگو

که تمام آنها سراب بودند وکاش هیچ وقت آنها را در خوابهایمان نمی دیدیم


 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:8  توسط نازنین  | 
بهار نازنین من دست هایم را رها نکن

من ان روز را که رازت را در من نجوا کردی دلم را به دست هایت

هدیه کردم تا به ارامش ملکوتی لبخند بزنم

این اخرین یادگاری است که از مریم مانده بست کارتی که از ترکیه برایم روان کرده بود واین جملات را برایم نوشته بود .

هنوز باورم نمی شود که دیگر او در این دنیا نباشد.

او با ان چشم های سیاه براقش و صورت گلی رنگش ...و دنیایی از امید و ارزوهای زیبا برای اینده

او و خانواده اش که می خواستند از راه ترکیه به یونان و بروند در اثر وزن زیاد کشتی در دریا غرق شدند

 

این شعر قهار عاصی را بسیار خوش داشت و گاهی انرا زمزمه می کرد

خداحافظ گل سوری

کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من

سرود سبز می خواهند

من آهنگ سفر دارم

من و غربت

من و دوری

خدا حافظ گل سوری!

سر سردره های بهمن و سیلاب دارد دل

بساط تنگ این خاموشی

این باغ خیالی

ساز رویای مرا بی رنگ می سازد

بیابان در نظر دارم

دریغا، درد!

مجبوری!

خدا حافظ گل سوری!

هیولای، گلیم بددعایی های ما بر دوش

چراغ آخر این کوچه را

در چشم های اضطراب آلودۀ من سنگ می سازد

هوای تازه تر دارم

از این شوراب، از این شوری

خدا حافظ گل سوری!

نشستن

استخوان مادری را آتش افکندن

به این معنی، که گندمزار خود را

بستر بوس و کنار هرزه برگان ساختن

از هر که آید

از سرافرازان نمی آید

فلاخن در کمر دارم

برای نه

به سرزوری!

خدا حافظ گل سوری!

ز حول خاربست رخنه و دیوار، نه!

از بی بهاری های پایان ناپذیر سنگلاخ

آتش به دامانم

بغل واکردنی رهتوشۀ خود را

جگر زیر جگر دارم

ز جنس داغ،

ناسوری!

خدا حافظ گل سوری!

جنون ناتمامی در رگانم رخش می راند

سیاهی سخت عاصی، در من آشوب آرزو دارد

نمی گنجد در این ویرانه نعلی از سوارانم

تما شا کن چه بی بالانه می رانم!

قیامت بال و پر دارم

به گاه وصل،

منظوری

حدا حافظ گل سوری!

نشد

بسیار فال بازگشت عشق را از سعد و نحس ماه بگرفتم

مبادا انتظارش در دل آساهای من باشد

مبادا اشتران بادی اش را، زخمه های من

بدین سو راه بنماید

کسی شاید در آن جا

عشق را، با غسل تعمید از تغزل های من، اقبال آراید

من و یک بار دیدار بلند آوازگان ارتفاعات کبود و سرد

تماشای اگر هم می نیفتد

دست و دامانی هنر دارم

نه چوکاتی، نه دستوری!

خدا حافظ گل سوری!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 13:51  توسط نازنین  | 
 

 

سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد
وقلب من نیایش می کند:
خدایا! مرا متبرک کن
تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم
با تحسین و حیرت
زیبائی را بجویم که همانا سرشت «تو»ست.
خدایا مرا برکت آن بخش
که هر روز وظیفه خویش را به انجام برسانم
به برادران و خواهرانم یاری برسانم
تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند.
و هر روز نیایش کنم:
در آفتاب و باران بادا که خواست «تو» تحقق پذیرد.
آمین

سال خوب و خوشی را برای تمامی افغانای عزیزم  ارزو دارم

 

 |+| نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 23:46  توسط نازنین  | 
 
  بالا