|
من همینم
|
||
می گویند زمین مثل سیبی است که دور خودش می چرخد و خودش دور خورشید. زمین باید عاشق آفتاب باشد وگرنه یخ می بندد مثل قطب شمال و جنوب خودش. همیشه فکر می کنم چرا سیب ها مثل ما آدم ها نیستند.هی روی زمین غل می خورند و آخرش هم توی جعبه مداد رنگ - طبق قانون چندم نیوتن- به تعادلی جاوید می رسند. من ادعا نمی کنم که گلها را شبیه مادرم دوست دارم اما خوب می دانم که یکی باید چاقو را بگذارد روی نصف النهار سیب ها و از تفریق جهان دو همزاد - دو نیمه همگون- بیافریند.
آدم و حوا دو نیمه میوه ای ازلی بودند. آدم عصیان کرد و حوا هم تاوان شکم پرستی همسر را داد چرا که همزاد او بود. حوا نیمه دیگر آدم بود اما لزوما نه نیمه همگون او...نمی خواهم بگویم کسی سیب آدمیت را از آنوری قسمت کرده است اما باور کنید این دو نیمه سیب ، چندان هم دو نیمه سیب نیست.
می خواهم یک قصه بگویم....قصه حوا...قصه آدم....قصه سیبی که از آنوری قسمت نشده است...یعنی کسی نیامده است چاقو را روی استوای بی عدالتی سیب ها بگذارد و آنها را از شکم دو نیمه کند اما نمی دانم چرا سیب ها وقتی غل می خورند- طبق قانون چندم نیوتن- کمی کج می ایستند...قصه من ، قصه من است...قصه منی که هنوز نمی داند چرا مرد، همیشه یک حرف بیشتر از زن دارد... یک حرف حساب شاید...مثل یک منهای بی نهایت یا چیزی شبیه همین معادله مجعول... با این حال هنوز زن متهم به حرفه حرافی است آنقدر که یادش می رود روزی برای احقاق حقوق خود لب به سخن گشوده است :
یکی بود یکی نبود یعنی آن یکی هم بود اما زیاد به چشم نمی آمد چرا که در این قصه، دنیا طور دیگری آغاز شده بود یا اصلا همینطور آغاز شده بود اما اینبار آدم، از پهلوی چپ حوا زاده می شد....باور کنید آب هم از آب تکان نمی خورد. تنها حوا که اینبار- طبق قانون چندم نیوتن- کمی بازوهایش چاق و چله تر است می تواند به قدرت سر شانه هایش اعتماد کند و آدم را ضعیفه تر از خود ببیند. همیشه که آبی سهم ماه و ماهی نیست بگذار یکبار هم در چیزی شبیه شعرلک لک ها خوابهای آبرنگی ببینند.... باور کنید آب هم از آب تکان نمی خورد تنها حوا یک زهر چشم از آدم می گیرد و تا پایان عالم، برگ برنده در دست اوست.حالا او خلیفه خدا خواهد بود برزمین و در جامعه کوچک آن روز، مرد در پله ای پایین تر از تسلط زن ، تن به دست تقدیری وارونه خواهد سپرد.
خدا که بیکار ننشسته است آن بالا به دعوای های فمنیستی آدم و حوا گوش کند اما بی گمان یکصد و بیست و چهار پیغامبر دامن کوتاه قویه را بر انحصار مرد خواهد گماشت که همه آنها یک دنده بیشتر از مردها خواهند داشت....
دختر نوح- در همین حین و بین - با بدان خواهد نشست و خاندان رسالتش گم خواهد شد اما جده قابلش اقلیمیا می تواند از سر غیرت موهای هابیل را بکشد و فکر کند برادر تازه بالغش به دختر های سر چهار راه خط داده است....هاجر، ابراهیم را در برهوت بیابان حجاز تنها خواهد گذاشت تا هر خاکی که می خواهد به سرش کند و اگر خیلی ادعایش می شود از زمین زمزمی بجوشاند....
زن اگر چه دو چندان مرد وارث مال و منال مادر خواهد بود اما با نیروی بازویش خواهد توانست برود طرف های ترکستان، زمین و زمان را غارت کند و آنگاه برای حرمسرا های مردانه اش غلام و کنیزک های رنگارنگ به ارمغان بیاورد.
یکی بود یکی نبود...یعنی آن یکی هم بود اما زیاد به چشم نمی آمد چرا که دنیا طور دیگری آغاز شده بود....یا نه اصلا همینطور آغاز شده بود اما اینبار حوا، از پهلوی چپ آدم زاده می شد....همیشه که آبی رنگی سهم لک لک ها نیست بگذار یک بار هم در چیزی شبیه شعر، ماه و ماهی خواب های آبی ببینند....
ای وجود و هستی من
به تو نیاز دارم
ای زندگی و روح من بیا
و فقط چیزی بگو
یا کاری بکن
دراعماق قلب من
عشقی نسبت به تو وجود دارد که حتی در خواب هم نمی توانی ببینی
لااقل صد سال طول می کشد
تا من بتوانم دست ازعشق تو بکشم
فراموش کردن تو کار ساده ای نیست
دیدن تو باعث می شود تا درعشقت دیوانه شوم
حتی یک ثانیه هم نمی توانم فراموشت کنم
عشقت با همه چیز فرق دارد
که چه قدر من از دوریت رنج می کشم
آه کجایی كه دلم خیلی برایت تنگ شده است
بیا و من را به کنار خودت ببر
کی به من رحم خواهی کرد
من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید.
خدا خندید: وقت من در بی نهایت است...در ذهنت چیست که می خواهی بپرسی؟
پرسیدم؟چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد کودکی شان،
اینکه انها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارن که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند!
اینکه آنها سامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعدپولشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را بدست آورند!
اینکه آنها با اضطراب به آینده می نگرند و حال رو فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی میکنند ونه در آینده!
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکرده اند! و...
دست های خدا دستانم را گرفت، برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر، می خواهید کدام درسهای زندگی را فرزندانتان بیا موزند؟
او گفت:
بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم،
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها رادارد، کسی هست که به کمترین ها نیاز دارد،
بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند،
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند،
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند و...
من با خضوع گفتم : ازشما به خاطر این گفتگو متشکرم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بیاموزید؟ خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من این جا هستم، همیشه!!!|
|