تبليغاتX
من همینم
 
من همینم
 
 
 
گو گوش مي خواند
در  پي اهوي عشق صياد اواره شد.....تا كجا بايد دويد....يا رب بيجاره شدم
و من مات زل زده بودم به تلوزيون
نوك  پاهايم يخ كرده و چشمانم مي سوزد ولي در اين ارامش خواب كجاست؟
اين روزها فكر هاي  پريشان و  پاهاي يخ كرده همدم هميشگي من است كه گذشته اي  پر حسرت را بيادم مي اورد
اين روزها تا ظهر مي خوابم
تا صبح بيدارم
زندگي شده تكرار  ثانيه هايي
دل گير كه مشت مي زند
بر پنجره بسته دلم
و مرا  جراتي نمانده براي تازه شدن

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 21:40  توسط نازنین  | 
بر می گردم  روزی

از لا به لای  کوچه ها

از خیا بان های لاغر و درازی

که مرا به سمت بزرگی می برند

با چشم ها و دست هایی که هنوز بوی کودکی می دهند باز می گردم

اما ایا؟

ان روز

همبازی هایم

مرا خواهند شناخت؟

                                                   

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:43  توسط نازنین  | 
 
  بالا