<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من همینم</title>
<link>http://manhaminam.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 18:09:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پاهاي يخ زده</title>
<link>http://manhaminam.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>گو گوش مي خواند&lt;BR&gt;در  پي اهوي عشق صياد اواره شد.....تا كجا بايد دويد....يا رب بيجاره شدم&lt;BR&gt;و من مات زل زده بودم به تلوزيون&lt;BR&gt;نوك  پاهايم يخ كرده و چشمانم مي سوزد ولي در اين ارامش خواب كجاست؟&lt;BR&gt;اين روزها فكر هاي  پريشان و  پاهاي يخ كرده همدم هميشگي من است كه گذشته اي  پر حسرت را بيادم مي اورد&lt;BR&gt;اين روزها تا ظهر مي خوابم&lt;BR&gt;تا صبح بيدارم&lt;BR&gt;زندگي شده تكرار  ثانيه هايي&lt;BR&gt;دل گير كه مشت مي زند &lt;BR&gt;بر پنجره بسته دلم&lt;BR&gt;و مرا  جراتي نمانده براي تازه شدن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 18:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manhaminam&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>manhaminam</dc:creator>
<guid>http://manhaminam.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هم بازی</title>
<link>http://manhaminam.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;بر می گردم  روزی&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;از لا به لای  کوچه ها&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;از خیا بان های لاغر و درازی &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;که مرا به سمت بزرگی می برند&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;با چشم ها و دست هایی که هنوز بوی کودکی می دهند باز می گردم&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما ایا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;ان روز&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;همبازی هایم&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرا خواهند شناخت؟&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                             &lt;IMG height=401 src=&quot;http://no-words.com/blog/images/loose_yourself2.jpg&quot; width=291&gt;       &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 23:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manhaminam&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>manhaminam</dc:creator>
<guid>http://manhaminam.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا و دلم</title>
<link>http://manhaminam.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;این دل گرفتگی های مدام شاید&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;تاثیر سایه من است&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;که این سان گستاخ و سنگ وار&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;میان خدا و دلم ایستاد ه ام&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 18:35:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manhaminam&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>manhaminam</dc:creator>
<guid>http://manhaminam.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی خوابی</title>
<link>http://manhaminam.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#800080 size=4&gt;&lt;FONT color=#800080 size=4&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#003333 size=2&gt;&lt;EM&gt;باران چه معصومانه می بارد و غمی خاکستری می پیچد در وجودم&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#003333 size=2&gt;&lt;EM&gt;زنذگی خوب است این روزها.......چیزی کم نیست&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#003333 size=2&gt;&lt;EM&gt;جز دلی شاد و لبی خندان وخیالی اسوده....&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#003333 size=2&gt;&lt;EM&gt;زندگی خوب است این روزها.......چیزی کم نیست&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#003333 size=2&gt;&lt;EM&gt;هر چند که دیگر ساعت ها فکر و خیال و بی خوابی رهایم نمی کند&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#003333 size=2&gt;&lt;EM&gt;اه چه شد خواب های شیرین کودکی&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#003333 size=2&gt;&lt;EM&gt;این روزها همه چیز هست&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#003333 size=2&gt;&lt;EM&gt;اما باز دل تنگم ... می کوشم بیهوده وقت بگذرانم.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#003333 size=2&gt;&lt;EM&gt;این روزها همه چیز با من بیهوده است&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#003333 size=2&gt;&lt;EM&gt;دیگر کجا می توانم پیدا کنم لبخند کودکی ام را&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;و معصومیتی که مرا ترک گفته اند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                           &lt;IMG src=&quot;http://lawyer76.files.wordpress.com/2007/09/32ca1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 21:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manhaminam&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>manhaminam</dc:creator>
<guid>http://manhaminam.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پروانه.......داستان کوتاه.........هرمان هسه ....منبع: هرمان هسه و شادمانی های کوچک</title>
<link>http://manhaminam.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>جمع آوری پروانه را از هشت یا نه سالگی آغاز کردم. ابتدا این کار را بدون پشتکار خاصی، درست مثل یک بازی، مثل جمع کردن چیزهای دیگر دنبال می کردم. اما در دومین تابستان که تقریباً ده ساله شده بودم، جمع کردن پروانه را جدی گرفتم و همین سبب شد که مرا بارها و بارها از این چنین عشق آتشینی برحذر دارند، چرا که این کار باعث می شد من همه چیز را فراموش کنم و از کارهای دیگر غافل شوم. هنگامی که برای شکار پروانه می رفتم، صدای ناقوس را که آغاز ساعت درس و یا وقت ناهار را اعلام می کرد، نمی شنیدم. همیشه در روزهای تعطیل، از صبح تا شب تنها با تکه نانی در دست میان گل ها پرسه می زدم، بی آنکه حتی برای ناهار به خانه بازگردم.&lt;BR&gt;حتی هنوز هم گاه گداری، بویژه آن گاه که پروانه ای زیبا را می بینم، ته مایه ای از آن عشق مفرط را در درونم حس می کنم. سپس برای لحظه ای، دوباره همان احساس خلسه آزمندانه و بیان ناپذیر که تنها کودکان قادر به فهم آن هستند، وجودم را فرا می گیرد و به همراه این احساس، درست مانند یک کودک، نخستین شکار پروانه ام را به یاد می آورم و آن گاه ناگهان خاطرات لحظات و ساعت های شمارش ناپذیر کودکی بر من هجوم می آورد: بعد از ظهری سوزان در بیشه زارهای خشکیده، خارزار معطر، ساعت های خنک بامدادی در باغ یا شامگاه در حاشیه اسرارآمیز جنگلی که من با تور پروانه گیری ام در کمینگاه به مانند جستجوگر گنج پنهان می شدم و هر آن، در پی یافتن مناسب ترین لحظه غافلگیر کردن پروانه ای، و در پی یافتن شانس بودم و....&lt;BR&gt;هنگامی که پروانه ای زیبا را می دیدم، نیازی نبود نمونه ای کمیاب باشد، بلکه کافی بود که این پروانه روی ساقه گلی بنشیند و بال های رنگارنگش هر از گاه در باد تکانی بخورد تا شوق شکار، نفس از من بگیرد. وقتی جلوتر و جلوتر می خزیدم تا جایی که بتوانم تمامی خال های رنگی براق، بال طلایی و شاخک های لطیف قهوه ای رنگ پروانه را ببینم، آن هیجان و لذت خاص، آن آمیزه شادمانی لطیف و پاک و حرص و آزی وحشیانه بر من مستولی می شد، به گونه ای که بعدها در زندگی به ندرت چنین احساسی را دوباره تجربه کردم.&lt;BR&gt;از آنجایی که والدین من بی چیز بودند و نمی توانستند چیزهای مثل قفس به من هدیه کنند، ناچار شدم گنجینه خود را در جعبه مقوایی کهنه و پیش پاافتاده ای نگهداری کنم. با لایه های از چوب پنبه های بریده شده، کف جعبه و دیواره های آن را پوشاندم. سپس پروانه ها را با سنجاق به دیواره ها چسباندم و جعبه را که در میان دیوارهای چروکیده کاغذی آن، گنجینه ام قرار داشت، با قلابی به دیوار آویزان کردم. نخستین روزها هنوز، با کمال میل گنجینه خود را به همکلاسی هایم نشان می دادم. اما آنان صاحب جعبه های چوبی با سرپوش های شیشه ای، جعبه های کرم ابریشم با دیواره های توری سبز رنگ و دیگر چیزهای تجملی بودند که من با آن وسایل ابتدایی و پیش پاافتاد ام، نمی توانستم مانند ایشان بر خود ببالم.&lt;BR&gt;از آن پس دیگر چندان میلی به نشان دادن پروانه هایم به دیگران نداشتم و عادت کرده بودم که حتی هیجان انگیزترین شکارهایم را پنهان کنم و چیزهایی را که به چنگ می آوردم، تنها به خواهرانم نشان دهم. یکبار پروانه آبی رنگی را شکار کرده و آن را به گنجینه ام افزودم، هنگام که پروانه را خشک کردم، غرور مرا واداشت که بخواهم دست کم آن ر به همسایه ام، پسر آموزگاری که کمی بالاتر از خانه ما منزل داشت، نشان دهم.&lt;BR&gt;این پسر تنها گناهش معصومیتش بود که همین نزد بچه ها دو چندان عجیب و غیرعادی است. او کلکسیونی کوچک و جمع و جور داشت، اما به سبب ظرافت و دقتش در نگهداری آن، این مجموعه به گنجینه ای واقعی بدل شده بود، گذشته از همه اینها او در هنری کمیاب و دشوار چیره دست بود. او می توانست بال های شکسته و آسیب دیده پروانه ها را دوباره به هم بچسباند. او از هر نظر پسر بچه ای نمونه بود، از این رو من همواره درباره او احساس کینه ای آمیخته با حسادت و ستایش داشتم. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله، من پروانه ام را به این پسر ایده آل نشان دادم.&lt;BR&gt;او کارشناسانه نظرش را گفت و منحصر به فرد بودن پروانه ام را تأئید کرد و بر آن چیزی حدود بیست فنیگ قیمت گذاشت، زیرا امیل نیز می دانست که ارزش همه اشیای کلکسیون ها، حتی تمبرها و پروانه ها با پول سنجیده می شود.&lt;BR&gt;آن گاه معایب پروانه ام را نیز برشمرد. اما من دیگر چندان توجهی به این ایرادها نکردم، چرا که خرده گیری های دوستم تا حدودی شادمانی مرا خراب کرده بود و من دیگر هرگز پروانه هایم را به او نشان ندادم.&lt;BR&gt;دو سال گذشت و ما دیگر پسران بالغی شده بودیم، ولی عشق مفرط من به جمع آوری پروانه هنوز در وجودم شکوفا بود.&lt;BR&gt;شایعه ای همه جا پیچیده بود که امیل گونه ای پروانه کمیاب یافته است. این خبر برای من همان قدر هیجان برانگیز بود که اگر امروز بشنوم یکی از دوستانم یک میلیون مارک به ارث برده است یا کتاب گمشده لیویوس پیدا شده است.&lt;BR&gt;تا حال هیچ کدام از ما نتوانسته بودیم، این پروانه خاصی را بیابیم و من آن ر تنها از روی تصویرش در کتابی قدیمی مربوط به پروانه ها دیده بودم.&lt;BR&gt;گراور کتاب رنگی من با دست انجام گرفته بود و بی نهایت زیباتر و براستی دقیق تر از همه چاپ های رنگی جدید به نظر می رسید. از همه پروانه هایی که نامشان را می دانستم و در گنجینه ام جایشان خالی بود، هیچ کدام به مانند این پروانه چنین التهاب آور توجه مرا به خود جلب نکرده بود.&lt;BR&gt;من همواره به تصویر آن پروانه در کتابم خیره می شدم. یکی از دوستانم به من گفته بود که اگر آن پروانه قهوه ای رنگ، روی تخت سنگ یا تنه درختی بنشیند و پرنده یا دشمن دیگری بخواهد به او حمله کند، او تنها بال های تیره رنگ خود را از هم می گشاید. آن گاه در زیر بال هایش چشمان بزرگ و روشن او پدیدار می شود و این چشم ها چنان حیرت انگیز و غافلگیر کننده اند که پرنده مهاجم را می ترسانند و ناچار می سازند تا پروانه را آسوده بگذارد و خود بگریزد. آن گاه چنین موجود شگفت آوری می بایست گیر آدم کسل کننده ای چون امیل بیفتد! وقتی چنین چیزی را شنیدم در نخستین لحظه ابتدا خوشحال شدم که سرانجام می توانم این موجود کمیاب را از نزدیک ببینم و کنجکاوی سوزان خود را تسکین دهم. بعد حسادت تحریکم کرد و به گمانم آمد که چقدر مسخره است که درست همین آدم کسالت بار و ترشرو باید این پروانه پرارزش و اسرارآمیز را به دام اندازد.&lt;BR&gt;با این همه وسوسه شدم که پیش او بروم تا شکار خود را نشانم دهد. پس از آن هم نتوانستم این فکر را از سرم به در کنم، برای همین هنگامی که روز بعد خبر پروانه او در تمام مدرسه پیچید، دیگر مصمم شدم که واقعاً به سراغش بروم. بعد از ناهار به محض اینکه توانستم از منزل خارج شوم، به سوی خانه همسایه مان دویدم. مجموعه پروانه های امیل و اتاقک چوبی و در طبقه سوم خانه آنان قرار داشت. همواره از اینکه این پسر آموزگار می تواند به تنهایی صاحب یک اتاقک باشد، حسودیم می شد.&lt;BR&gt;در راه پله ها به هیچ کس برنخوردم. وقتی در اتاق طبقه سوم را کوبیدم، هیچ پاسخی نشنیدم. امیل آنجا نبود وقتی دست به دستگیره در بردم، در را گشوده یافتم. بی شک امیل از روی حواس پرتی فراموش کرده بود در را قفل کند. داخل رفتم تا دست کم بتوانم آن پروانه را تماشا کنم.&lt;BR&gt;به سرعت دو جعبه ای را که امیل در آنها گنجینه خود را نگهداری می کرد، برداشتم. بیهوده آن دو جعبه را به دنبال آن پروانه کاویدم تا آنکه یادم افتاد شاید پروانه هنوز داخل تور پروانه گیری باشد. همانجا بود که پیدایش کردم.&lt;BR&gt;پروانه با بال های قهوه ای رنگش که کاغذهای باریک رنگارنگ و غیرعادی به آنها چسبیده بود، داخل تور قرار داشت. روی پروانه خم شدم و از نزدیکترین فاصله ای که ممکن بود، شاخک های پر مو و رنگ قهوه ای روشن حاشیه بال هایش را که بی اندازه لطیف بود، نگاه کردم. همچنین محو خال های رنگارنگ و زیبای روی بال ها و سطح لطیف و مخملی آن شدم. تنها نمی توانستم چشم های پروانه را که با نوارهای رنگی پوشیده شده بود، درست بنگرم.&lt;BR&gt;در حالی که قلبم به شدت می تپید کوشیدم سنجاق را از بدن پروانه بیرون بکشم و او را از کاغذها جدا کنم. آن گاه چشم های درشت و حیرت آور پروانه را دیدم. بسیار زیباتر و شگفت آورتر از آن چیزی بود که من در تصویر دیده بودم. در همان آن، حرص و آزی منحصر به فرد را برای تصاحب این موجود با شکوه احساس کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سنجاق را به آرامی بیرون کشیدم و پرونه را که دیگر خشک شده و شکل گرفته بود، در دست گرفتم و از اتاقک بیرون آمدم. در این لحظه هیچ گونه احساس رضایتی نداشتم. در حالی که پروانه را در دست راستم پنهان کرده بودم از پله ها پایین رفتم. در این هنگام شنیدم که کسی از پله ها بالا می آید و در همان ثانیه وجدانم بیدار شد و ناگهان دریافتم که دزدی کرده ام و پسری پست فطرت هستم. &lt;BR&gt;همان دم هول و هراس وحشتناکی از اینکه دزدیم فاش شود، مرا فرا گرفت؛ به همین سبب از روی غریزه دستم را با پروانه مسروقه در جیب کتم فرو بردم. به آرامی باقی پله ها را پایین رفتم. با پاهایی لرزان در حالی که عرق سردی بر اثر احساس رذالت و رسوایی بدنم را فرا گرفته بود، با منتهای ترس از پیش دخترک خدمتکاری که داخل آمده بود گذشتم و کنار در خانه با قلبی پر تپش و پیشانی ای عرق کرده، حیران و سرگردان و هراسان تر از پیش بر جای ماندم. بی درنگ دریافتم که حق ندارم پروانه را نگه دارم و باید آن را باز گردانم و اصلاً این ماجرا نمی بایست رخ می داد.&lt;BR&gt;با وجود تمامی ترسی که از برخورد با امیل و افشا شدن دزدیم داشتم، بازگشتم و با شتاب تمام از پله ها بالا دویدم، دقیقه ای بعد دوباره در اتاقک امیل بودم. با احتیاط دستم را از جیبم خارج کردم و پروانه را روی میز نهادم و در همین حال که آن را دوباره می نگریستم، متوجه بدبختی که به من رو آورده بود، شدم. کم مانده بود گریه ام بگیرد.&lt;BR&gt;پروانه له شده بود. بال و شاخک راست پروانه دیده نمی شد و وقتی با احتیاط داخل جیبم دنبال بال خرد شده گشتم، متوجه شدم که بال چنان تکه تکه شده است که به هیچ وجه ترمیم پذیر نمی نماید. در آن دم با دیدن این موجود کمیاب و زیبا که من آن را خرد و تکه پاره کرده بودم، احساس دزد بودن بیش از پیش عذابم می داد.&lt;BR&gt;به انگشتانم نگاه کردم که رنگ قهوه ای بال های ظریف پروانه به آن مالیده شده بود، همچنین به بال تکه تکه شده ای که هرگونه امید و شادمانی تصاحب دوباره یک پروانه سالم و کامل را از بین می برد.&lt;BR&gt;افسرده و غمگین به خانه بازگشتم و سراسر بعدازظهر را در باغچه خانه مان نشستم. سرانجام هنگامی که آفتاب در حال غروب بود، شهامتم را جمع کردم و همه چیز را به مادرم گفتم. دریافتم که مادرم چگونه هراسان و غمگین شد، با این همه او دوست داشت بفهماند که اعتراف من بیش از تحمل هر مجازاتی به من ارزش می بخشد.&lt;BR&gt;مادرم با قاطعیت گفت:«تو باید پیش امیل بروی و خودت همه چیز را به او بگویی. این تنها کاری است که می توانی بکنی و اگر این کار را نکنی نمی توانم تو را ببخشم. تو می توانی از او بخواهی به جبران کاری که کرده ای، خودش چیزی را از وسایل تو انتخاب کند و باید خواهش کنی تو را ببخشد.»&lt;BR&gt;من پیش هر همکلاسی دیگری راحت تر بودم تا پیش این پسر نمونه! پیشاپیش حس می کردم که مرا نخواهد فهمید و احتمالاً به هیچ وجه حرف هایم را باور نخواهد کرد. غروب شد و پس از آن نیز شب فرا رسید بی آنکه در من توان رفتن باشد. مادرم مرا در دالان خانه پیدا کرد و آهسته گفت:«حالا او حتماً در خانه است. همین حالا برو پیشش!»&lt;BR&gt;به سوی خانه امیل راه افتادم. از طبقه پایینی سراغ امیل را گرفتم. او آمد و بی درنگ تعریف کرد که کسی پروانه او را خراب کرده است و او نمی داند که آیا این کار آدمی شرور است یا یک پرنده یا گربه. من از او خواهش کردم که مرا به اتاقش ببرد و پروانه را نشانم دهد. با هم بالا رفتیم، او در اتاقش را گشود و شمعی روشن کرد. دیدم پروانه خرد شده داخل تور قرار دارد. متوجه شدم او روی پروانه کار کرده تا دوباره اجزای از هم گسیخته اش را به هم متصل کند. بال شکسته پروانه با زحمت زیاد جمع آوری و روی یک کاغذ خشک کن نمناک پهلوی هم چیده شده بود. با وجود این، پروانه ترمیم ناپذیر به نظر می رسید و شاخک آن نیز پیدا نشده بود.&lt;BR&gt;دیگر هر چه را که انجام داده بودم گفتم و کوشیدم همه چیز را شرح دهم. امیل به جای آنکه خشمگین شود و سرم داد بکشد، خیلی آهسته زیر لب آهی کشید و همان طور ساکت دزدکی نگاهی به من انداخت و بعد گفت: «خب، خب، پس این کار تو بود!»&lt;BR&gt;از او خواهش کردم همه اسباب بازی هایم را بردارد و اگر راضی نیست و هنوز مرا نبخشیده است، همه پروانه هایم را از من بپذیرد.&lt;BR&gt;اما او گفت:«متشکرم، از پروانه نگه داشتن تو خبر دارم. از همین کاری که امروز کردی هم می شود فهمید، چطور پروانه جمع می کنی.»&lt;BR&gt;در این لحظه کم مانده بود، گلویش را بفشارم. هیچ کار نمی شد کرد، من یک رذل بودم و رذل هم باقی می ماندم. امیل با سردی تمام گویی که قاعده جهان چنین است با آن عدالت خوار دارنده اش پیش رویم ایستاده بود. او حتی یکبار هم مرا دشنام نداد، تنها نگاهی تحقیرآمیز به من کرد. نخستین بار بود که می دیدم چگونه آدمی نمی تواند چیزی را که تنها یک بار خراب کرده است، جبران کند.&lt;BR&gt;به خانه بازگشتم، خوشحال شدم که مادرم از من هیچ نپرسید و تنها مرا بوسید و به حال خودم گذاشت. باید به رختخواب می رفتم. دیگر دیر وقت بود.&lt;BR&gt;اما پنهانی جعبه قهوه ای رنگ بزرگم را از آشپزخانه به اتاق بردم و روی تخت خوابم گذاشتم. در تاریکی آن را گشودم، آن گاه پروانه ها را یکی یکی در آوردم و هر کدام را یکی از پس دیگری با انگشتانم چنان له کردم که گویی از آغاز هم غباری بیش نبوده اند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 23:44:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manhaminam&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>manhaminam</dc:creator>
<guid>http://manhaminam.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://manhaminam.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;I&gt;&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;اسم دختر کان شهر ما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;دریا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;و بوی تو همچو پیچک می پیچد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;و ترک های خشکیده قلبم را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;که نقشه زندگی را ترسیم می کنند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;ابیاری می کنند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;بوی خاک و باران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;خاک نمناک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;اینجا هنوز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;دخترکان را زنده به گور می کنند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;اینجا هنوز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;زندگی به دست تقدیر و اقبال است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;اینجا هنوز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;زندگی به دست باد است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;چهار فصل شهر ما پاییز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;و زیبا ترین اتفاق شهر ما .باران است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/I&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 16:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manhaminam&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>manhaminam</dc:creator>
<guid>http://manhaminam.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لحظه ها می گذرد</title>
<link>http://manhaminam.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;دخترک بیش از ۱۸ سال نداشت  به خیالم تازه نامزد کرده بود.صدای نازک و شادش فضای اطراف مرا بر کرده بود.به صورتش که نگاه کردم انگار۱۸ سالگی خودم را می دیدم.با همان سر زندگی.حرفهایش برایم مهم نبود.فقط مجذوب شادی کودکانه اش  شده بودم.ای کاش من هم می توانستم مانند ۱۸ سالگی ام باشم.                                                                                                                                    بعد از ظهر خانه عمه جانم.........    ان قدر نحیف شده که به سختی می تواند خودش را جا به جا کند.  خطوط  صورتش  چروکیده  اما  مهربان  است .موهای  کوتاهش  کاملا  یک  دست سفید شده .این روزها وقتی در رختخوابش می خوابد  گاهی  فکر می کنم  نفس هم نمی کشد. در بیداری هم نگاه  ممتدش به گوشه ای  سخن ار مرور  ایام دارد  .انگار  ارام ارام  با یاد گذشته  خود را برای  سفری  ابدی  اماده  می سازد.  گاهی وسوسه  می شوم   که از او سوال کنم  عمه جان  از مرگ می ترسی؟ باز هم همین سوال  دلم را قلقلک می دهد  دهانم باز می شود  ولی  سوال می کنم  عمه قصه ماه بیشانی که نخ می ریسید اخرش چه می شود. به صورتم نگاه می کند و با لبخندی تلخ می گوید((یادم نیست)) اه به راستی که زمان جانواری طماع است.   دلم میگیرد.. و با خود این شعر را زمزمه می   کنم....                   لحظه ها می گذرد   ان چه باز نمی گردد......نمی اید باز.............قصه ای هست که هرگز دیگر  هرگز نتواند شد اغاز..........مثل  این است  که یک برسش بی باسخ بر لب خشک زمان ماسیده است............تند بر می خیزم. تابه دیوار همین لحظه که در ان همه چیز رنگ لذت دارد اویزم........فرصتی از کف رفت         قصه ای گشت تمام&lt;/EM&gt;         
&lt;P&gt;                                               &lt;IMG src=&quot;http://tinypic.com/e872j5.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 May 2009 23:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manhaminam&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>manhaminam</dc:creator>
<guid>http://manhaminam.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادش بخیر</title>
<link>http://manhaminam.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;I&gt;
&lt;P align=right&gt;عید امد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;این چندمین عید است که برایم با ان عید های که همیشه منتظرش می ماندم فرق دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عید های کودکی ام را می گویم...........حالا که به اولین عید زندگی ام فکر می کنم اولین تصویری که پیش چشمم می اید خانه ای است با رنگ های فیروزهای و سبز و ماهی عید که بیشترسیاه بود تا قرمز ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یادش بخیر چقدر برایمان خوش می گذشت.از چند روز مانده به عید برای عیدی ها و رخصتی مدرسه نقشه می کشیدیم.بچه که بودم زیادتر هم بازی هایم پسر بودنند من همیشه جذب دنیای پسران بودم. هر چند هرگز نتوانستم دوچرخه سواری را یاد بگیرم اما سنگ پران قهاری بودم درخت توتی نبود که از دست من در امان بماند&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;. البته دنیایم پر بود ار عروسک های دخترانه&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بچه گی دنیای تسلیم در برابر پدر و مادر بود شاید اگر پدر و مادرها می دانستند که فرزندانشان چقدر سرکش می شوند هرگز ارزو نمی کردند انها بزرگ شوند....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مادرم عقیده خاصی به نشستن سر سفره عید ودعا خواندن داشت و ما بیچاره می شدیم اگر ان سال نیمه شب سال تحویل می شد .هر موقع شب که بود مادر با تمام ذوق از خواب بلندمان می کرد و لباسهای نو به تنمان می کرد.در حالی که ما هنوز خواب در چشممان می لولید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چقدر دلم تنگ شده برای همان بی خوابی.حالا که هر کدام ما در یک گوشه ای از این دنیا استیم مادر هم دیگر دل و دماق سفره عید را ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چهر پدرم در عید برایم خلاصه می شود در خرید میوه خشک و شیرینی........و همیش مشت پر از پسته اش دامنم را پر می کرد از مهربانی پدر جانم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اه کودکی چقدر زود گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من عید امسال را در اتاقم با تلویزیون شریکم و صدای عاشقانه فرهاد دریا که باز مرا عاشق می کند ومی خواند( بلندی ها هوای تازه دارد......جوانی شور بی اندازه دار د  ........خدایم او خدایم او خدایم به گوشت می رسد ایا صدایم)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.اما از گیجی ام کم نمی کند........&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دیگر نه از عیدی گرفتن خبری است و نه رفتن به خانه کاکا و خاله و ماماو عمه را مزه ای مانده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چشم دوخته ام به ماهی قرمزی که درون ظرف شبشه ای زندگی را تقلا می کند..........&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.و چه بی حد وحشی به نظر می رسد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;                                                              &lt;IMG height=345 src=&quot;http://www.parchamdar.com/Pictures/Enable/9154636.jpg&quot; width=460&gt;&lt;/P&gt;&lt;/I&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Mar 2009 11:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manhaminam&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>manhaminam</dc:creator>
<guid>http://manhaminam.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گر شبی از سر غم اه کنی </title>
<link>http://manhaminam.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گر شبی از سر غم اه کنی درد اگر سینه شکافد_نفسی بانگ مزن_درد خود را به دل چاه مگو_استخوان تو اگر اب کند اتش غم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اب شو.......اه مگو&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;دهان باز کردی و نان خواستی_به سر رحم امدند و به تو مرگ خوراند ند&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;از انها دلی خواستی که احساست کنند دلت را اشفته اند مثل لانه ای پرنده ای&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;ای زن افغان اربابان خنده ات را دزدیدند&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;تو از انها اب خواستی یک وجب خاک خواستی به روی زمین &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;گفتند بایددر زیر خاک بخوابی و تو خاموش می شوی&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;پیش از انکه ترانه ای بر لبانت برقصد پیش از انکه گردنبندی بر گردنت بیندازی&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;پیش از انکه در یک عید یا عروسی شادمانی کنی&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;دستانت را از دنیا کوتاه می کنند&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نمی دانم تو کیستی و ااصالتت از کجاست &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نمی دانم چندمین فرزند این نسل رو به زوالی&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;ولی می دانم که از ان شب ابرها سرب باریدند و من از ان شب تا کنون به صبح نرسیدم &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;از ان شب خوابم اواره است&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Mar 2009 15:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manhaminam&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>manhaminam</dc:creator>
<guid>http://manhaminam.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عسق تقسیم نا پذیر ما</title>
<link>http://manhaminam.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>بیا. دنیا را  میان خود تقسیم کنیم..........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دره مال من ... کوه مال تو.... بگذار جای  پایمان بر زمین موازی هم بماند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سیاه قسمت من... سفید را تو بردار....ما مانند بهار و زمستان فرزاندان سالیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار فصلها.. با هم در من زندگی کنند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما که مثل چشم و ابرو در کنار هم هستیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمه ها ما ل  تو  ... اشک ها مال من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب و روز را گرامی بداریم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خورشید مال تو.. ماه برای من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل سیل ها با هم بخوروشیم... دریا مال تو ... رود مال من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دنیا را شریکیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی ما نه زمستان را خنده ای است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نه بهار را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در زندگی همه چیز را می توانیم تقسیم کنیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.......عشقی داریم اما  تقسیم نا پذیر.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                  &lt;IMG src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/kingarar/normal_love-persianv_com_(10).jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Jan 2009 14:01:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manhaminam&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>manhaminam</dc:creator>
<guid>http://manhaminam.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
