< من همینم | اسفند ۱۳۸۸
























من همینم

می گویند خاطرات ادم در سن پیری

کردارهای او در سن جوانی است

 کنار پنجره می ایستم.و زل می زنم به اسمان.. بادی بی پایان از درون این شب بهاری می وزد. و خاکی در چشمانم می ریزد که کورم می کند.

سر بر می گردانم که سخن بگویم ... اما تنهایم...

 با خودم بلند بلند حرف می زنم.. به راستی

زندگی  لحظه ای گرم و کوتاه است

و مرگ اسایشی سرد و طولانی

 در یک چشم به هم زدن  ..می شوی هشتاد ساله.. ان هم  اگر بخت یارت باشد .

 و  من یک سال  دیگر به مرگ نزدیک شده ام

نوشته شده در 15 Mar 2010ساعت توسط | |

روز به روز عشق  خاکستری می شود

چون پوست مردی در حال احتضار

اما من وانمود می کنم که همه چیز عادیست

 

نوشته شده در 22 Feb 2010ساعت توسط | |

Design By : Night Melody