من همینم
کردارهای او در سن جوانی است کنار پنجره می ایستم.و زل می زنم به اسمان.. بادی بی پایان از درون این شب بهاری می وزد. و خاکی در چشمانم می ریزد که کورم می کند. سر بر می گردانم که سخن بگویم ... اما تنهایم... با خودم بلند بلند حرف می زنم.. به راستی زندگی لحظه ای گرم و کوتاه است و مرگ اسایشی سرد و طولانی در یک چشم به هم زدن ..می شوی هشتاد ساله.. ان هم اگر بخت یارت باشد . و من یک سال دیگر به مرگ نزدیک شده ام
می گویند خاطرات ادم در سن پیری
نوشته شده در 15 Mar 2010ساعت
توسط | |
| Design By : Night Melody |

