< من همینم | دی ۱۳۹۰
























من همینم

چقدر همه جمعه های سال دل گیرن. فرقی نمی کند  که کجا باشی. چند ساله باشی .همان حس همیشه همراه توست.دلم  امروز بیشتر از تمام جمعه های سال گرفته است.تمام دیشب تب داشتم. تمام امروز را هم خوابیده ام.غریب یک بسته دستمال کاغذی مصرف کرده ام برای بند اوردن اب ریزش بینی ام  .دست اخر خسته شدم و با لوله کردن دستمال و فرو کردن در سوراخ بینی ام کمی خود را راحت ساختم.

 

 بعد از ظهر) انطرف تر از من  توی سالون مادرم ارام روی  کاناپه به خواب رفته .  طفلک  تمام دیشب را  تا صبح نخوابید و چندیدن بار با گرم کردن حوله  و گذاشتن روی پاهایم سعی می کرد مانع از لرز  بدنم شود . اخر همیشه که سرما می خورم یکی دو شب  تب و لرز شدید می کنم. دوا و دکتر هم  هیچ تاثیری ندارد.از  بچگی یادم است هر وقت من یا یکی از بچه ها مریض می شدیم مادر  تا صبح تن و بدنمان را با هراز و یک جور پماد و روغن چرب می کرد  و هی غر می زد  . دست اخر هم وقتی که از چرب کردن و غر زدن خسته می شد  میرفت رو سری نخی گل داری را می اورد و سرمان را می بست و باز غر می زد و می گفت شب وقتی که می خوابی سرت را گرم نگه دار. ادم که سرش را گرم نگه ندارد سرما می خورد.  بعد هم می رفت اسپندی دود می کرد واین مرحله درمانی مادرانه را با سیاه کردن پیشانی مان تمام می کرد . ان وقت ها ترجیح می دادم  که روزی چند تا امپول پنی سیلین بزنم   اما مادر  تمام بدنم را با روغن و دوده اسپند  چرب و چیلی و سیاه نکند . بخصوص روزهای که فردا مدرسه می رفتیم همش وسواس می گرفتم که بوی  روغن بادام و اسپند روی  بدنم نمانده باشد و هزار و یک جور  عطر و ادکلن  می ریختم روی سر و کله ام.

 

  ارام بالای سر مادرم  نشسته ام و زل زده ام به صورتش ..اخم کرده ... چین های پیشانی اش چقدر  زیاد شده است.یادم نمی اید دیشب سرم داد و بیداد کرد بخاطر   اینکه خودم را مریض کرده ام یا نه..  اخر خیلی تب داشتم  .

 

بالای سرش نشسته ام و با هد فن  که به لب تاپم  متصل  است به رادیو گوش می دهم ..و دست  و رو نشسته از درون قابلمه پلو و سبزی پالک می خورم  در حالی که پیشانی ام را مادر با دوده اسپند به قول برادرم سندور زده. یکهو دلم هوای روسری گلدار مادرم را می کند انگار در این روز سرد و برفی این روسری گل دار مانع از رسوخ سرما  درون کله پوکم می شود.. روسری گلدار   را آرام از سرش بر می دارم  ..بوی تنش  همراه  روسری  موج می زند در دستانم.گوشوارهای ساخت عربی اش سر می خورند روی گردنش

 

یکهو هد فن (شراپ)به درون قابلمه  می افتد و مادر ترس خورده از خواب می پرد و زل می زند به من که با قابلمه ای به دست و روسری به سر و پیشانی سیاه و لوله دستمال کاغذی به بینی بالای سرش نشسته ام............ با عجله می گویم .. مادر من تب دارم ... من یخ کرده ام .. من گشنه بودم..

نوشته شده در 20 Jan 2012ساعت توسط | |

Design By : Night Melody