< من همینم
























من همینم

تعجب میکنم هنوز اینجا رو یادمه

نوشته شده در 2 Nov 2020ساعت توسط | |

زندگی جیره مختصری است مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه قند ....زندگی را با عشق باید نوشید

نوشته شده در 12 Jul 2015ساعت توسط | |


هیچ چیز در این دنیا به بدی نا امید شدن نیست.وقتی که نا امید می شوی انگار یک حفره درست سمت چپ تنت  و یک حفره بزرگتر در مغزت همه چیز را می بلعد. درست مثل یک جارو برقی با ولع تمام نشدنی  تمام فکر و خیال هایت را  قورت می دهد.    و تو خالی می شوی   و پوچ .این جور وقت ها  پاهایم  بدجوری یخ می کند ساکت می شوم  گاه گاهی یواشکی گریه می کنم  با صدای بلند اهنگ های شاد گوش می کنم .  در خود می پیچم درست مانند زنی که کودکی را بدنیا می اورد .اما  ان کودک  خود منم . دوباره متولد می کنم هر بار خودم را . چندمیم بار است که بدنیا امده ام نمی دانم. ولی هر بار سخت تر  ورنج اور تر  بدنیا می ایم هر بار سخت تر خود را از نو شکل می دهم .هر بار هر بار

نوشته شده در 19 Nov 2013ساعت توسط | |

یادش بخیر آن روز ها....دفعه اولی را میگویم که روزه گرفتم. از چند روز مانده به ماه رمضان آرام و قرار نداشتم.....برایم روزه گرفتن و نماز خواندن چیزی شبیه بزرگ شدن بود . روز اولی که روزه گرفتم روزی یود شبیه روزهای امروزی .. گرم گرم . داغ داغ .. طولانی طولانی .روزهای گرم تابستان بود . هنوز ۷ سالم هم نشده بود.مادرم زیاد علاقه ای به روزه گرفتنم نداشت و مدام غر میزد که مریض می شوم .اما من کوتاه نیامدم و با پادرمیانی پدر جانم مادرم رضایت داد روزه بگیرم . یادم هست وقتی مادرم قضیه اصرار من را برای روزه گرفتن برای همسایه مان تعریف می کرد توی دلم کمی خجالت کشیدم . بیچاره مادر فکر می کرد به دختر خل و چلش که همیشه برای خوردن غذا نق و نوق می کرد وحی یا چیزی شبیه ان نازل شده که این طوری برای روزه گرفتن لج کرده.اما خودم در دلم خوب می دانستم وحی ای در کار نیست و تمام این گشنگی و تشنگی را فقط به عشق اینکه شب پدر برای اولین روزه ای که می گیرم برایم چه چیزی برای افطار می اورد تمام ان روز طولانی و گرم را تحمل میکنم . . حالا سال های سال از ان روزها می گذرد ولی شاید ان روزه تنها روزه عاشقانه ایست که در تمام زندگی ام گرفته ام نه مثل این روز ه های که مثل تمام عادت های من بی معنی شده اند . روز ه های که نه به درد خدا می خورد و نه به درد خلق خدا ...نمی دانم برای ان روزه ای که گرفتم چه پاداشی خداوند برایم می دهد اما نه ...شاید پاداشش را قبلا خدا به من داده باشد... من هنوز طعم ان نان قندی که پدرم برایم ان روز خریده بود در دهانم مانده و جمله اش که با مهربانی صورتم را بوسید و گفت ( نام خدا امروز دخترم چقدر نور کشیده است از برکت روزه)چقدرشیرین بود آن روز و شیرین تر طعم ان کلام همیشه گی پدرم و من بعد از سال ها بازم دنبال همان حس عاشقانه می گردم (چه خوب بود همه کارهایمان را با عشق انجام می دادیم حتی به پاس تکه ای نان قندی) من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند. دکتر علی شریعتی
نوشته شده در 10 Jul 2013ساعت توسط | |

روز پدر می آید و او نیست !

پدر،کجا باید سراغ تو را بگیرم؟خانه ات کجاست؟زیر تکه ای سنگ سیاه که نام تو را رویش نوشته اند؟لای خاطراتم؟...... کجا؟؟؟؟؟

 تو نمی دانی که چه سخت می گذرد این روز هایی که نیستی...هرصبح به انتظار روزی می نشینم که به نبودنت عادت کنم. چه کنم که عادتم نشد و نمی شود و نخواهد شد.

 پدر جان روزت مبارک...!

برایت لالایی یاسین و الرحمن می خوانم تا آرام بخوابی .

 

نوشته شده در 23 May 2013ساعت توسط | |

Design By : Night Melody